پایگاه فرهنگی مذهبی شهدای رضوان

زندگی نامه شهدای منطقه نوق رفسنجان

پایگاه فرهنگی مذهبی شهدای رضوان

زندگی نامه شهدای منطقه نوق رفسنجان

مشخصات بلاگ
پایگاه فرهنگی مذهبی شهدای رضوان

(((نثار ترفیع مقام عالی حضرت صادق الائمه صلوات )))

پایگاه فرهنگی مذهبی شهدای رضوان

زندگی نامه شهدای منطقه نوق رفسنجان

شهدای دهستان رضوان

شهدای بخش فردوس

شهدای بخش نوق

آخرین نظرات

زندگی نامه شهید ابوذر غفاری

شنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ
نام :ابوذر 
نام خانوادگی: غفاری
نام پدر:حسین
متولد59/3/29
مدرک تحصیلی :دیپلم
وضعیت تاهل: متاهل
محل خدمت: توپخانه لشکر 41ثارالله رفسنجان
سمت :کادررسمی سپاه ومسئول اموزش توپخانه
شهدای غدیر81
محل شهادت:زمان برگشت ازماموریت منطقه کوهستانی سیرچ کرمان
 
زندگی نامه شهید ابوذر غفاری
دراخرین روزهای بهار سال 1359درشهرستان رفسنجان درخانواده ای ایثارگر پسری به دنیا امد که پدرش حاج حسین نام اورا ابوذر گذاشت اودر خانواده شروع به رشد ونمو کرد تااینکه وارد دبستان شد اودر دوران جوانی علاقه به نظام و عاشق امام حسین ع بود ودر مراسمات  محرم وصفر نیز شرکت میکرد پدرش از پاسداران سپاه بود وهمین امر باعث عشق او به بسیج و ونطام شد  ابوذر درسال 1379 پس از گرفتن مدرک دیپلم  وارد سپاه شد و به منطقه همدان برای اموزش به مدت زمان 6ماه اعزام شد و پس از اموزش در تیپ سوم زرهی لشکر 41ثارالله شروع به خدمت نمود. ابوذر دران زمان نیز با دختر دایی خود که فرزن شهیدمحمد صادقی بود ازدواج کرد. به همین دلیل اورا با نیروی دیگر از توپخانه لشکری در رفسنجان جایگزین و به انجا انتقال دادن او به دلیل اشنایی به خواندن زبان روسی در قسمت گردان توپخانه به عنوان مسئول اموزش انتخاب شد .
اودر کارش بسیار جدی بود. عاشق شهادت بود و همش از شهادت میگفت دلش میخواست شهید شود ابوذر در بهمن سال1380صاحب فرزند پسری شد که نام اورا محمد هادی گذاشت او خدمات زیادی در سپاه انجام میدادوبه ماموریتهای زیادی میرفت وهمیشه قبل از رفتن به مزار دایی اش میرفت وبه همسرش میگفت من بالاخره شهید میشوم ازشمامیخواهم مرا درکنار دایی ام به خاک بسپارید. همسرش به او میگفت ازکجا میدانی که شهید میشوی که اینطور میگویی اومیگفت مطمعنم تااینکه در بهمن سال 81 که تولد پسرش بود او برای فرزندش مراسم جشنی باشکوه برگزارمیکند و پس از چندروز به ماموریت زاهدان به همرا چند صد نفراز همکارانش برای دیدن رهبری میروند او قبل ازماموریت  همیشه برسرمزار شهید صادقی میرفت  اما ایندفعه خیلی جدی میگوید من دیگه ازاین ماموریت برنمیگردم  ودرمورخ 1381/11/30درشب عید غدیر پس از بازگشت از زاهدان به همرا 275نفر از پاسداران لشکر 41ثارالله بودن که خبر سقوط هواپیمای انها درکوههای سیرچ به گوش خانواده های انها و همه مردم ایران میرسد وچه شب سختی بود برای خانواده این شهداء و اجسادا نها دران برف وسرما در قله کوه پاره پاره میشود. وابوذر طبق پیش بینی خودش به شهادت میرسد وبدنش در کنار دایی اش شهید محمد صادقی به خاک سپرده 
میشود..
سرنوشت محمد هادی هم مثل مادرش رقم خورد که بدون اینکه سایه پدر بالای سرش باشه بزرگ بشه که اوکه شبامیبایست سرش رو سینه بابا باشه وبراش لالایی بخونه تابخوابه اما بعدازشهادت باباش 
تامدتها شب ها نمی خوابه وبهانه بابا رو میگیره به این امید که شایدبابا برگرده ..
 
 
 
Image result for ‫شهدای غدیر‬‎
Image result for ‫شهدای غدیر‬‎
 

Image result for ‫شهدای غدیر‬‎

مردانی که در اوج آسمان جاودانه شدند

چگونگی خبر وقوع حادثه هواپیمای سیرچ از زبان سردار رئوفی
 

یک ساعت بعد از اذان مغرب در تماسی که با بچه‌های نیروی انتظامی داشتم، اطلاع دادند که راننده کامیونی که از سمت تونل سیرچ به طرف این دهستان در حرکت بوده است به نیروهای پاسگاه این منطقه خبر داده که زمانی که از تونل گذشته است، صدای انفجار مهیبی را شنیده و آتش‌سوزی بزرگی را هم دیده است.

با این گزارش متوجه شدم که اگر اتفاقی برای بچه‌ها روی داده باشد در همین محدوده است به نیروهای پادگان لشکر ثارالله آماده‌باش دادم و خودم همراه با یکی از بچه‌های دفتر و راننده به سمت ارتفاعات حرکت کردم.

 

زمانی که وارد منطقه شدیم، هوا بسیار سرد و طوفان و کولاک در جریان بود، زمین پوشیده از برف شده بود و ابر سنگینی هم در آسمان و اطراف کوه‌های سیرچ قرار داشت از ماشین پیاده شدم، تحمل سردی هوا بسیار سخت بود تا حدود ساعت سه صبح اطراف ارتفاعات سیرچ می‌گشتم تا شاید نشانه‌ای از بچه‌ها پیدا کنم.

بعد از گشت‌زنی در کنار ارتفاعات به مسجد ابوالفضل (ع) سیرچ رفتیم و به بچه‌های نیروی انتظامی گفتم که راننده کامیون را بیاورند تا از زبان خودش ماجرا را بشنوم، ساعت سه صبح بود که راننده کامیون آمد و گفت: 300 متر که از تونل گذشته بودم، صدای انفجار مهیبی را شنیدم و آتشی را در سمت چپم مشاهده کردم.

دوباره از مسجد به سمت منطقه‌ای که راننده کامیون گفته بود، حرکت کردیم، مسیر به سمت کوه خاکی و پر از برف بود به هر سختی که بود به سمت کوه رفتیم و به زیر ارتفاعات رسیدیم تا اینکه راه بن‌بست شد به راننده گفتم تا شما ماشین را دور می‌زنید، من پیاده می‌شوم، شاید نشانی را پیدا کنم.

از ماشین پیاده شدم، باد شدیدی می‌وزید، هوا به طور وحشتناکی سرد و استخوان سوز بود، بوی سوختگی را استشمام کردم و توانستم در میان ابرهای غلیظ در اطراف قله کوه، سوسوی نوری را مشاهده کنم.

موقع اذان صبح بود که به مسجد ابوالفضل (ع) برگشتیم، با نیروها تماس گرفتم و گفتم که در مسیر مستقر شوید و به دو، سه تا از اکیپ‌ها هم گفتم که پیاده به سمت قله حرکت کنند با تهران در تماس بودیم و قرار شد که یگان‌های ورزیده صابرین از استان‌های همجوار به کمک ما بیایند.

هوا روشن شده بود که شهید احمد کاظمی هم رسید و به سمت ارتفاعات سیرچ حرکت کردیم، بچه‌های تجسس تا دامنه قله رفته بودند تا قبل از اینکه نیروها برسند و خبری را بیاورند، باد تکه‌های سوخته مدارک بچه‌هایی که در هواپیما بودند را با خود آورد.

چند تکه از مدارک را که گرفتیم به طور قطع متوجه شدیم که سقوط هواپیما قطعی است، نیروهای تجسس هم پایین آمدند و توانسته بودند تا جایی بروند که آتش را ببینند و اینگونه همه چیز ثابت شد.

همان صبح با تمام امکانات در منطقه اردو زدیم و تخلیه بدن مطهر شهدای غدیر آغاز شد.

Image result for ‫شهدای غدیر‬‎

 
  • خادم الشهداء

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی