سردار شهید عارف حاج علی محمدی پور
قسمتی ازوصیت نامه شهید
خدایا کوله بارم را بسته ام اگر چه خالی است .اما می دانی فقیر این راه منم.خدایا احساس میکنم نقطه امیدی در قلبم پیدا شده وبه
لحظات موعود نزدیک میشوم.خدایا مرا ببخش مرا عفو کن .خدایا میدانم چه کردم وچه بودم خوب می دانم خدایاهر چه قدر بد هستم
تو خوبی تو رحمان ورحیم هستی پس مرا ببخش.اما تو ای برادر عراقی اگر چه تو ماموری وقاتل جان من اما من تورا برادر خود می دانم
از تو خواهم گذشت اگر خدا اجازه دهد اول کسی را که شفاعت می کنم تو هستی آماده باش وغمی به دل راه مده. وحشتی نداشته باش.سینه من آ ماده است.
"قسمتی از وصیتنامه سردار شهید حاج علی محمدی
شهید محمدی پور در سال 1361 به استخدام شرکت ملی صنایع مس ایران در آمد و در امور ذوب مجتمع مس سرچشمه مشغول به
کار شد . اما همزمان با سالهای آغازین جنگ تحمیلی دست از کار شست و به سوی جبهه ها شتافت و طی این سالها با مسئولیت
پذیری و شجاعتی که داشت به فرماندهی گردان 412 لشکر پیروز ثارالله منصوب گردید. این رشید سپاه اسلام پس از سالها مجاهدت
و تحمل ترکشها و زخمهای فراوان در تاریخ 19/10/1365 در منطقه عملیاتی شلمچه به خیل عظیم هم رزمان شهیدش پیوست و
دعوت حق را لبیک گفت .
فرازهایی از مناجات نامه و وصیت نامه شهید حاج علی محمدی پور
خدایا ما ادعای یاری کردن دینت را نداریم. چرا که لیاقت آن را نداریم . ولی دلمان به این خوش است که پرچم اسلام به دست روح ا... است و ما زیر این پرچم در حرکتیم.خدایا شهیدمان کن . رسوامان مکن . شهیدمان کن ، شرمنده و روسیاهمان مکن . خدایا به نصرت تو شکی ندارم ، ولی به اعتقاد ضعیفم شک دارم که رسوا گردم. خدایا عاشورایی سخت در پیش است . جنگی عاشقانه در پیش است. یارانی با وفا به وفای یاران حسین جان در طبق اخلاق نهاده اند. قصد سفر به سوی تو کردند. و توای دشمن خدا بدان که ما برای شهادت آمده ایم و شما ای توپها، ای تانکها ، ای موشکها ، با ریخته شدن خون ما اسلام یاری می شود ، ما برای به خاک و خون افتادن آماده ایم.
شما ای دوستان ، ای برادران ! بدانید قیامتی هست. گناه نکنید. نافرمانی نکنید . حساب و کتابی است . خدایا بخودت قسم ، به امام زمانت قسم، به علی و فاطمه، به رسولت قسم،این بار دست از دنیا شسته ام و برای دیدار تو به خوزستان می آیم. اما تو ای برادر عراقی ،اگر چه تو ماموری و قاتل جان من ،اما من تو را برادر خودم می دانم. از تو خواهم گذشت . اگر خدا اجازه بدهد اولی کسی را که شفاعت کنم تو هستی . آماده باش و غمی به دل راه مده . وحشتی نداشته باش. سینه من اماده است. تو تفنگ را آماده کن. تو خون مرا خواهی ریخت،اما من امیدوارم با ریخته شدن خونم گناهانم بخشیده شود.
خاطرات شهید حاج علی محمدی پور از زبان حمید محمدی دوست و همسنگر او
ما با هم خدمت سربازی رفته بودیم . او انسانی بسیار فعال و مقرراتی بود و به نظامی گری هم علاقه وافر داشت. با هم به استخدام شرکت مس در آمدیم و او داوطلبانه به جبهه رفت. یک روز در عملیات کربلای یک پس از نماز صبح دیدیم حاج علی نیست. او بدون سلاح و هر گونه وسایلی به شناسایی منطقه رفته بود. ساعت سه بعداز ظهر در جاده صالح آباد مهران می رفتیم که یک نفر جلو ماشین دست بلند کرد. وقتی نگه داشتیم دیدیم که این فرد لبانش از تشنگی داغ بسته و سفید شده است و اصلاً شناخته نمی شد.از صبح راه رفته بود و منطفه عملیاتی را دور زده بود و تشنه و گرسنه سر تا پا خاکی شده بود. به او گفتم اسلحه ات کجاست؟ گفت اسلحه ما همین نفس ماست . ما در ماشین مقداری آب و غذا داشتیم و او دادیم خورد و کمی خالش بهتر شد شب نیز عملیات شروع شد و در همان عملیات شهید محمدی پور زخمی شد
نامه شهید محمدی پور به سرباز عراقی
#یاد_یاران
⬇️🌹دکترم در قبرستان است🌹⬇️
از طرف بنیاد شهید دفترچه بیمه درمانی داده بودند.
تاریخ دفترچه ام تمام شده بود که بردم عوضش کنم، دفترچه دست نخورده بود، مسئول تعویض با تعجب نگاه کرد و گفت: در این جا که هیچ چیز ننوشته ای؟
گفتم: سواد ندارم
گفت:تو سواد نداری، دکتر چطور؟
گفتم: دکتر من در قبرستان است خط هم نمی نویسد، بنده خدا فکر کرد از مردن حرف می زنم، فکر کرد دوست دارم بمیرم.
گفت: خدا نکـنـد پدر جان انشاءالله صد سال عمر کنی، این چه حرفهـایی که میزنی؟
گفتم: من از مردن حرف نمی زنم، دکترم در قبرستان است وقتی مریض می شوم، می روم آنجا پسرم علی شفایم می دهد.
نقل از پدر شهید :"علی محمدی پور"
#یاد_یاران
⬇️🌹آشنا با درد🌹⬇️
یکی از همراهان او می گوید : « زخم های حاجی تاول زده بود. بعد از اینکه دو هفته در بیمارستان خوابید ، او را به خانه اش بردیم. حاجی هنوز هم نیاز به مراقبت جدی داشت. خیلی از کارها را خودش نمی توانست انجام بدهد.
مثلا روی سینه و شکم و پشتش پر از تاول بود،به سختی می توانست بخوابد. چند جور پماد به او داده بودند که روی زخم هایش بمالد؛ خود حاجی نمی توانست این کار را بکند. باید از خانواده اش کمک می گرفت. اما برای این که آنها از دیدن زخم ها ناراحت نشوند ، حاضر می شد درد بکشد و نگذارد آنها متوجه جراحت زیادش بشوند. آن قدر به همان حال می ماند تا این که یکی از بچه های رزمنده به عیادتش برود. آن وقت پیراهنش را در می آورد و از رزمنده ای که به عیادت آمده بود می خواست که روی زخم ها پماد بمالد. »
- ۹۵/۰۴/۱۳