اکبر را خودم خاکش کردم (گریه می کند). بچه ام را گذاشتم توی قبر، اما جا نشد. (به سینه اش می زند) سه بار قبر را کندند و بزرگ تر کردند تا بچه ام جا شد.
اکبر را خودم خاکش کردم (گریه می کند). بچه ام را گذاشتم توی قبر، اما جا نشد. (به سینه اش می زند) سه بار قبر را کندند و بزرگ تر کردند تا بچه ام جا شد.
یک دفعه سنگینی دستی را روی شانه ام احساس کردم. تنم «گُر» گرفت و موهایم سیخ شد. تفنگ به دست، روی زانو نشسته بودم. سر برگرداندم و نگاهش کردم. هوا تاریک بود و نمی شد قیافه اش را دقیق تشخیص داد. از روی هیکل چاقش فهمیدم که عراقی است.
مجروحان در میانه راه از چفیههایی که برای تشخیص معبر قرار داده بودیم، استفاده کرده و با خون خود مسیر حرکت را نشانهگذاری کرده بودند.
طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد… یکی از این
شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود.
شهید محسنی همان جا داستان ابراز علاقه به دختر مورد نظرش را بیان کرد
و از ما دو نفر قول گرفت در جشن عروسی اش شرکت کنیم. سپس شروع کرد
به راه رفتن بر روی سکه های ۲ ریالی ۵ ریالی و ۱۰ ریالی...