هوا که روشن شد زیر گرمای آفتاب قرار گرفتیم. آب خوردن به سختی می رسید و مجبور بودیم برای نماز، تیمم کنیم و برای دستشویی و شستشوی دست و صورت آب نداشتیم. من گرما زده شدم و نمی توانستم غذا بخورم.
هوا که روشن شد زیر گرمای آفتاب قرار گرفتیم. آب خوردن به سختی می رسید و مجبور بودیم برای نماز، تیمم کنیم و برای دستشویی و شستشوی دست و صورت آب نداشتیم. من گرما زده شدم و نمی توانستم غذا بخورم.
جنگ تحمیلی ارتش بعث علیه جمهوری اسلامی ایران شهدای زیادی از میان فرماندهان کارکشته کشورمان گرفت.
به مناسبت هفته دفاع مقدس مروری خواهیم داشت بر وصیتنامه سرداران بزرگ 8 سال دفاع مقدس که در راه دفاع از اسلام و وطن به شهادت رسیدند.
درآستانه هفته دفاع مقدس درمحضر خواهر شهیدان حاج علی وحسین محمدی پور ازشهدای دقوق ابادنوق رفسنجان
این خاطرات مشحون از دلاوری، شجاعت، ایثار و فداکاری برادران رزمنده بوده، نمونههایی از امدادهای غیبی و یاوری خداوند به رزمندگان دلیر و با ایمان رزمنده در جبهههای حق علیه باطل را ارائه می دهد.
مادر شهید علی اصغر شیردل گفت: بعد از شهادتش آقایی پیش من آمد و گفت«۱۶ سال پیش که برای تفحص همراه علی اصغر به کرمانشاه رفتیم ،شهیدی را تفحص کردیم و علی اصغر گفت:خدا میشه یک روزی من شهید بشم و استخوان هایم را برای مادرم ببرند!»
بعد از سلام و احوالپرسی، شهید صیاد شیرازی از فرمانده توپخانه پرسید «نیروها به خوبی مکانیابی میکنند یا خیر». او پاسخ داد: «نسبت به دوره فشردهای که گذراندند خوب هستند». شهید صیاد درخواست کرد که برای نمونه گلولهای شلیک شود.
«داود پاشا اوغلی» از دیدهبانهای تیپ ادوات نینوا از لشکر 10 سیدالشهدا(ع) در خاطرهای از شهید «مهدی باکری» فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا روایت کرد:
آوازخوانی و چهچهه پر هیجان پرندگان در آن لحظه، اصلا تداعی لحظههای خوشی نبود چرا که یک افسر مسلح عراقی بر بالای سر ما ایستاده و تکان نمیخورد.
همین که نمازم را شکستم و خواستم بروم بالای جاده و ببینم چه خبر است، دوباره همان رزمنده فریاد زد: نارنجک بندازید؛ دشمن روی جاده آمده.
مادرم چشم به راه سه فرزند خود بود و همیشه شایعه پراکنان محله مون برای اینکه خوششان می آمد شایعه می کردند که تقی شهید شده یا بعد از مدتی فیروز شهید شده.