از اسیری که در سنگرش پنهان شده بود تا شهادت با گلوله مستقیم تانک
همه متأثر رفتیم داخل یه سنگر، نمی شد اون صحنه رو از ذهن خارج کرد. نزدیک ظهر که برگشتیم قرار شد من و سالک بمونیم، بچه ها همه رفتند. عصر جنگنده های عراقی منطقه رو زیر آتش سنگین گرفتند و آتش سنگین توپخانه، منطقه را ناآرام کرده بود. من تو سنگر دراز کشیده بودم و سالک بیرون سنگر بود.
علیرضا روشنایی از رزمندگان گردان ادوات لشکر 10 سیدالشهدا علیه السلام در خاطره ای می گوید:
سال 65 عملیات کربلای پنج در منطقه شلمچه بود.
بعد از چندین روز یک سرباز عراقی را که در پستوی همان سنگری که رزمنده ها گرفته بودند و خودش را درهمانجا پنهان کرده بود و منتظر این بود که شاید دری به تخته بخورد و عراقی ها پاتک کنند و آن منطقه را از دست رزمنده های ایرانی دربیاورد و به دست نیروهای خودشان نجات پیدا کنه.
همه متأثر رفتیم داخل یه سنگر، نمی شد اون صحنه رو از ذهن خارج کرد. نزدیک ظهر که برگشتیم قرار شد من و سالک بمونیم، بچه ها همه رفتند. عصر جنگنده های عراقی منطقه رو زیر آتش سنگین گرفتند و آتش سنگین توپخانه، منطقه را ناآرام کرده بود. من تو سنگر دراز کشیده بودم و سالک بیرون سنگر بود.
سالک با کمک نیروهای پیاده منو کشید بیرون، موج انفجار گیجم کرده بود، چیزی رو متوجه نمی شدم، منو بردن سنگر اورژانس، همون زمان هواپیماهای عراق شیرجه می زدند، صدای ضدهوایی که کنار سنگر اورژانس بود یه لحظه قطع شد.
شنیدم گفتند که ضدهوایی رو زدند و اون فردی که پشت ضدهوایی بود، لت و پار شده بود و آوردنش به اورژانس.
بعد انتقالمون دادند اهواز به بیمارستان شهید بقایی، آخر شب از حالت موج گرفتگی کمی خارج شدم، پای راستم شکسته بود و تمام بدنم سیاه شده بود. تعداد مجروحین زیاد بود و با قطار انتقالمون دادند به شهر مشهد.
- ۹۵/۰۵/۱۶