دفترچهای که شهید شد
چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۶:۴۷ ق.ظ
دورتر از هیاهوی شهر، راهی روستای آران از توابع شهرستان ساوجبلاغ استان البرز میشویم. روستایی که با وجود کوچکی، رزمندگان و جانبازان بسیاری را در دامان خود پرورش داده است. شهید ولیالله آزاد دهقان یکی از شهدای آران است که برای گفتوگو با خانوادهاش جاده منتهی به آران را در پیش گرفتهایم. آنچه در پی میآید حاصل همکلامی ما با مهتاب آزاددهقان خواهر شهید است که پیش رو دارید.
برادری غیرتی
قرارمان برای گفتوگو با خواهر شهید آزاددهقان را در منزل شهید مدیردهقان هماهنگ کردهایم که گویا از آشنایان خانوادگی یکدیگر بودهاند. کمی بعد خواهر شهید ولیالله آزاددهقان با قابعکس برادرش از راه میرسد. گویی همه دارایی این خواهر در همین یک قاب عکس خلاصه شده است. بعد از حال و احوالپرسی به سراغ اولینهای خانواده شهید میرویم و خواهر در میان بغضهایگاه و بیگاهش، راوی بخشهایی از زندگی برادر شهیدش میشود:
خانواده ما از پنج برادر و سه خواهر تشکیل شده بود. من فرزند ارشد خانواده هستم و برادرم ولیالله متولد ۱۳۴۵ بود. از همان سربازان در قنداق که امام خمینی (ره) به آنها میبالید و افتخار میکرد. پدرمان کشاورز بود و من به عنوان فرزند ارشد خانواده در کارها همراهیاش میکردم و کمک دستش بودم. اما برادرم ولیالله از کار کردنم ناراحت میشد و میگفت من که بزرگتر شوم و بتوانم در کارها به پدر کمک کنم دیگر نیازی نیست تو بیرون از خانه کار کنی.
ولیالله غیرتی بود و مهربان. ما در خانوادهای مذهبی و انقلابی رشد کردیم و با پیروزی انقلاب هم گویی خانواده جانی تازه یافته باشد انقلابیتر شدیم. وقتی جنگ شروع شد ولیالله سن کمی داشت. اما وقتی به ۱۸ سالگی رسید، از پدر خواست اجازه بدهد تا او هم برای دفاع از اسلام و کشورش راهی شود. اصرار داشت تا دوران خدمتش را در جبهه سپری کند و به رغم نگرانیهای مادر و پدر، اصرارهایش نتیجه داد و عاقبت راهی شد. مادر گفت هر چه خدا مصلحت بداند، همان میشود. رفت و لباس ارتش را بر تن کرد.
خوابی که به درستی تعبیر شد
بغضهایگاه و بیگاه مهتاب آزاددهقان روایت از دلتنگی خواهرانه دارد. روایتی تلخ اما شنیدنی از روزهای با هم بودن و در کنار هم ماندن. تقدیر برای برادرش شهادت را رقم زده بود. ولیالله شش ماه بیشتر در لباس مقدس ارتش نبود که ۱۳ اسفند سال ۱۳۶۴ آسمانی شد. خانم آزاددهقان در ادامه میگوید: برادرم ۱۹ سال بیشتر نداشت. برادری که مهربانیهایش مثالزدنی بود. همه خانواده یک طرف و ولیالله هم یک طرف، به حق گفتهاند که خدا شهدا را گلچین میکند. دلرحم بود و دلسوز خانواده. بسیار هم به پدر و مادر و خواهر و برادرهایش احترام میگذاشت.
در ادامه همکلامیمان از نحوه شهادت ولیالله میپرسم و خواهر شهید پیش از هر صحبتی از خوابی برایم میگوید که شب شهادت برادرش دیده بود: دخترم سرخک درآورده بود. حال و روز خوبی نداشت و تب میکرد. شب خوابم برد. در خواب دیدم که میخواهم دخترم را به دکتر ببرم که برادرم ولیالله میآید و ناگهان پایش را روی کتری روحی داغ میگذارد و به هوا پرتاب میشود و دیگر چیزی متوجه نشدم. در خواب گریه کردم و با همان حال بیدار شدم. نیمه شب بود. به خدا پناه بردم و نذر کردم که اگر برادرم سالم بازگردد گوسالهای را قربانی کنم. فردا صبح وقتی دخترم را به دکتر میبردم برادر شوهرم را دیدم که به در خانه آمد و گفت باید برویم منزل مادرت، برادرت مجروح شده! من قبول نکردم و گفتم میدانم که ولیالله شهید شده است. زمان خاکسپاری برادرم پیکرش را دیدم. تمام شکمش از بین رفته بود و ترکشهای زیادی روی صورتش جا خوش کرده بود. بعدها دوستانش برایمان از نحوه شهادتش اینگونه روایت کردند که بعد از اتمام عملیات در مسیر بازگشت با ولیالله مشغول صحبت بودیم، درباره همسر آیندهمان و اینکه چه کسی را برای ازدواج در نظر داریم که ناگهان پای ولیالله روی یک مین رفت و شهید شد.
کوچ پدر بعد از برادر
مهتاب آزاددهقان اما از ما میخواهد از شهدای دیگر روستایشان هم یادی کنیم از شهیدان محمد فاضلی، علی فاضلی، ایرج منصور زارع، کاظم پوردهقان، باقر پوردهقان، ولیالله آزاددهقان، غلامرضا امینپور و اکبر حسینی. این خواهر شهید از اعزامهای آن روزهای روستای آران هم برایمان گفت. از کمکهای مردمی که اهالی روستا کمر همت میبستند و از پیر و جوان و خرد و کلانش برای یاری رزمندگان و مدافعان جبههها، از علاقه و ارادت مردم به رهبری و امر ولایت و خالی نماندن جبههها. اما قسمت تلخ همکلامی ما به آن روزهایی بازمیگردد که پدر بعد از برادر تاب ماندن ندارد و او هم به رحمت خدا میرود.
دفترچه خاطرات ترکش خورده
در پایان خواهر شهید از خاطره به یاد ماندنی برادر میگوید: یک بار ولیالله قرار بود با دوستش به خانه من بیایند و ناهار مهمان باشند. من هم برای داداش سنگتمام گذاشتم و دو نوع خورشت مهیا کردم. خورشت فسنجان را خیلی دوست داشت. وقتی ولیالله آمد و سفره را دید، به من گفت چرا دو نوع خورشت گذاشتی؟ من هم گفتم شاید دوستت از فسنجان خوشش نیاید. گفت نه ما هر دو همین یک خورشت را میخوریم. خواهر اسراف کردی. وقتی با هم حرف میزدیم و صحبت از همرزمان و رفقای شهیدش میشد دلش میگرفت و میگفت من را حلال کنید. من هم میگفتم برادر نگو. حرف از شهادت نزن که دلم خون میشود. بعد از شهادت دفترچه خاطراتش را که به ما رساندند قابل خواندن نبود. همه صفحاتش رد خون بود و ترکش، دفترچهای که همراه نویسندهاش شهید شد.
- ۹۵/۰۷/۲۸