پدرم شهید شد تا جان دهها نفر از همرزمانش را نجات بدهد
حدود 200 نفر در محاصره گیر کرده بودند. پدر من، شهید علیخانی و چند نفر دیگر صدای رزمندگان را در بیسیم میشنوند و به منطقهای که افراد در محاصره بودند، میروند.
شهید فرامرز رضازاده از رزمندگان و جانبازان دوران دفاع مقدس آذر ماه سال گذشته در سوریه به شهادت رسید. رضازاده از نیروهای متخصص و زبده در بحث تخریب و ادوات بود. او با رشادتی ستودنی با نجات 200 نفر از نیروهای خودی از محاصره تروریستهای تکفیری، جانش را در مسیر پاسداری از آرمانهای جبهه مقاومت اسلامی از دست داد. این شهید بزرگوار از شهرستان باغملک از استان خوزستان عازم جبهه دفاع از حریم اسلام و اهل بیت شده بود. پسر شهید، مجتبی رضازاده در گفتوگویی ضمن باز کردن سفره دلش از بیمهری و تبعیضها، از ویژگیهای برجسته اخلاقی و نظامی پدرش میگوید.
شهید رضازاده در دوران دفاع مقدس سابقه رزمندگی و افتخار پوشیدن لباس رزم را داشتند؟
بله، ایشان از سال 62 وارد جبهه شد و تا پایان جنگ در جبههها حضور داشت. از عملیات خیبر به بعد در بیشتر عملیاتها حضور داشت و چندین بار هم مجروح شد. شیمیایی هم شده بود ولی هیچگاه دنبال جانبازیاش نرفت. میگفت ما این مسائل برایمان مهم نبوده و نیست و برای این مسائل به جبهه نرفتهام که الان بخواهم دنبالش بروم. فقط تیری به پایش خورده بود و آن زمان دوستانش که در جریان جانبازیاش بودند و بعد مسئولیت گرفتند، گفتند ما که میدانیم رضازاده در کدام عملیات مجروح شده و 10 درصد جانبازی برای پدرم زدند. پدرم میگفت من کاری به این 10 درصد ندارم. از مسائل دنیوی بینیاز و مسائل معنویاش خیلی قوی و پررنگ بود.
بعد از پایان جنگ در سپاه ماندند؟
از سال 62 تا 65 به عنوان بسیجی در جبهه بود و از سال 65 تا آخر پاسدار ماند. زمان جنگ رسته نظامیشان تخریب بود و تخصص بالایی هم در این کار داشت. بعد از جنگ سراغ ادوات رفت و یک دوره ادواتی در اصفهان دید و همراه چند تن از همرزمانشان به تیپ امام حسن مجتبی(ع) در بهبهان رفتند و بنیانگذار ادوات تیپ شدند. در شهرستان باغملک که نزدیک 150 هزار نفر جمعیت دارد فقط دو نفر در این دو رسته نظامی تخصص دارند که یکی از آنها پدرم بود. فقط این دو نفر در تخریب و ادوات تخصص داشتند. یکی از فرماندهان محوری زمان جنگ در شهرستان سخنرانی میکرد و میگفت ای کاش در باغملک چند رضازاده دیگر داشتیم تا نام باغملک برای همیشه در تاریخ ماندگار میشد.
بعد از جنگ درباره حضورشان و اتفاقاتی که شاهدشان بودند، با شما و دیگر اعضای خانواده صحبت میکردند؟
یکی از خصوصیات پدرم این بود که در این مورد هیچ صحبتی نمیکرد. فقط از گوشه و کنار میشنیدیم که میگفتند پدرتان زمان جنگ خیلی نیروی فعالی بود و رشادتهای زیاد نشان داد. خودشان هیچ چیزی از آن دوران نمیگفتند. فقط میگفت ما برای اسلام جنگیدیم و در خاکریز و سنگرهایمان فقط بوی عشق و شهادت میآمد. در مورد معنویات جنگ صحبت میکرد اما کلامی در مورد کارهایشان نمیگفت. احساس میکرد اگر بخواهد از کارهایشان بگوید، حمل بر خودستایی شود.
ارادت خاصی نسبت به شهید خاصی از دوران دفاع مقدس داشتند؟
یک شهید سمت بروجرد بود که قبل از جنگ نامش آرش بود و وقتی به جبهه آمد، اسمش را حامد گذاشت. پدرم خیلی از این شهید صحبت میکرد.
اگر بخواهید شهید رضازاده را به عنوان یک پدر توصیف کنید، روی چه مسائلی بیشتر تأکید میکنید؟
بین ما و پدرمان همیشه حیای زیادی بود. همیشه حواسش به زبانش بود و حرفهایش سنجیده زده میشد. خودم از زمانی که دیگر 15 سالم شد تا زمان اعزام پدرم به سوریه حیا میکردم در صورت پدرم نگاه کنم و حرف بزنم. یاد ندارم در این چند ساله 10 ثانیه در صورت پدرم نگاه کرده باشم. پدرمان معمولاً میخواست چیزی را که باور خودش بود به ما تزریق کند. بر پایبندی به اسلام، تشیع و ولایت تحت هر شرایطی تأکید داشت. روی عقیده و باورهایش سفت و سخت میایستاد. سعی داشت این موارد را هم به ما منتقل کند.
در مسائل اعتقادی عادت به انجام کار خاصی داشتند؟
روی مراسم اباعبدالله(ع) خیلی حساس بود. میگفت محرم و عاشورا باید مراسم سینهزنی برای سیدالشهدا باشد؛ حالا چه آدم در خانهاش پای تلویزیون سینه بزند چه در مسجد باشد. روی عزاداری در مساجد تا خیابان خیلی تأکید داشت. اینکه به خاطر ظاهر عزاداری نکنیم و از این طریق به خدا نزدیک شویم برایش مهم بود. به مراسم شب احیا هم خیلی علاقه داشت، پیگیری میکرد و انجام میداد. همه مراسمهای معنوی و مذهبی را انجام میداد.
ماجرای اعزام و رفتنشان به سوریه از چه زمانی آغاز شد؟
نزدیک یک سال بود حرف رفتنشان بود. چند بار قرار شده بود به سوریه بروند که هر بار لغو شده بود. یک روز پدرم به شهید علیخانی زنگ میزند و میگوید من دیگر سوریه نمیآیم. شهید علیخانی دلیلش را میپرسد و پدرم توضیح میدهد مردم حرفهایی میزنند که جگر آدم را میسوزانند؛ میگویند رزمندگان به خاطر پول به سوریه میروند و شما که میدانید من هیچ چشمی به مال دنیا ندارم و دیگر به سوریه نمیروم. چند روزی گذشت و نرفت. بعد از مدتی دوباره گفت میخواهم بروم. وقتی به ایشان گفتیم مگر نمیخواستید نروید؟ پاسخ داد که من آخرتم را به خاطر حرفهای مردم نمیفروشم. میگفت الان 50 سالم است و یک بار نگفتم مردم در زمینههای اعتقادی چه میگویند و همیشه چیزی که پیغمبر فرموده، اهل بیت انجام داده و مراجع دستور دادهاند را انجام دادهام و حالا بیایم بگویم برای حرف مردم این کار را نمیکنم.
در آخر چه تاریخی اعزام شدند؟
24 آبان 94 گفتند فردا اعزام است. 35 روز آنجا بود و زمانی که تیپ میخواست برگردد و یک روز قبل از شهادت به ما زنگ زد و گفت ما به عقب برگشتهایم و ظرف چند روز آینده به خوزستان میآییم. اما عملیاتی پیش میآید و پدرم همراه چند نفر دیگر به صورت داوطلب جلو میروند و 200 نفر را از محاصره نجات میدهند که یک موشک حرارتی بهشان برخورد میکند و فردایش خبر شهادت را به ما میدهند. در اولین اعزامشان همراه شهید محمدرضا علیخانی شهید شدند. آنقدر از رشادتهای این دو شهید صحبت میشود که مردم منطقه و شهرستان باغملک دو لقب معنوی به هر دو شهید دادهاند. به پدرم میگویند سردار شجاعت و به شهید علیخانی لقب سردار مقاومت دادهاند. با اینکه درجه هر دو شهید سردار نبود. در منطقه ما خیلی دنبال این هستند که این دو شهید را در تاریخ ماندگار کنند. متأسفانه در خوزستان خیلی بین شهدا تبعیض قائل میشوند. هر کسی که آشنا دارد دنبال کارهایش میرود و تبعیضهای زیادی وجود دارد و ما سخت از این تبعیضها دلشکستهایم. یک بار در مشهد سخنرانی میکردم و گفتم وامصیبتا از این همه تبعیض. بعد از صحبتهایم خانواده دیگر شهدا جلو آمدند و گفتند حرف دل ما را زدید و این تبعیض بین همه است. انگار فقط چند پدر و مادر فرزند از دست دادهاند، انگار فقط چند فرزند پدرشان شهید شده و انگار فقط چند همسر که همیشه در رسانههای مختلف هستند شوهرانشان را از دست دادهاند. از شهدایی که این همه کار کردهاند هیچ حرفی زده نمیشود. بین شهدا تبعیض قائل میشوند و این درست نیست. الان در خیال شما اگر بگویند یک پهلوان ایرانی نام ببر شما نام رستم را میبرید ولی ما خودمان رستم و زالهایی داریم که پیرو علیبنابیطالب(ع) بودند و باید برای مردم و آیندگان الگو شوند. اگر این حرفها گفته شود آیندگان به جای رستم نام شهید رضازاده و علیخانی را میبرند. متأسفانه نمیدانیم کجا باید این حرفها را گفت. اگر تمام دنیا در خانهمان جمع شوند جای یک دقیقه بودن پدرمان را نمیگیرد. همسر یکی از شهدا در یادوارهای در مشهد حرف قشنگی میزد و با شوهرش شروع به صحبت کرد و میگفت کجایی ببینی به ما پولی که ندادهاند، هیچ! تهمت پول دادن هم میزنند. به ما پول که ندادهاند دیگر سری هم به ما نمیزنند. ما ساکن رامهرمز هستیم و تشییع جنازه پدرم در باغملک انجام شد. آن زمان مسئولان در رامهرمز اصرار داشتند شهید همینجا دفن شود که ما قبول نکردیم. حالا چون این اتفاق نیفتاده یک بنر در سطح شهرستان رامهرمز از پدرم نمیبینید. به قول سرهنگ حاجتی معاون سپاه ولیعصر خوزستان شهید رضازاده و علیخانی دکترای شجاعت داشتند و کارهایشان در تاریخ جنگ سوریه بینظیر بود.
شما و مادرتان مخالفتی با رفتنشان نداشتید؟
پدر تمام ستون زندگی آدم است و وقتی قرار میشود جای خطرناکی برود مقاومت و ترسهایی به وجود میآید.ای کاش فیلمی از شور و شوق پدرم قبل از رفتن میگرفتم. خواهرم قبل از رفتنشان خواب دیده بود پدرم شهید میشود. مادرم به ایشان میگفت دخترمان چنین خوابی دیده و اگر امکان دارد، نرو که ایشان در جواب گفته بود انشاءالله خوابشان درست باشد. افرادی مثل پدرم کسانی بودند که هنوز در زمان جنگ مانده بودند. اگر صحنههایی از جنگ میدید پدرم سر تکان میداد و میگفت دوست دارم به آن دوران برگردم. عاشق دورهای بود که همه با هم برادر بودند و ملاک رتبه، درجه، پست و مقام نبود.
اطلاع دارید شهادتشان به چه صورتی اتفاق افتاد؟
از همرزمان پدرم تعریف میکردند حدود 200 نفر در محاصره گیر کرده بودند. پدر من، شهید علیخانی و چند نفر دیگر صدای رزمندگان را در بیسیم میشنوند و به منطقهای که افراد در محاصره بودند، میروند. پدرم و شهید علیخانی سر تپهای که به منطقه اشراف داشت، میروند و شروع به شلیک میکنند. بالای تپه میروند و شلیک میکنند و صدای الله اکبر رزمندگان بلند میشود. همه حواسشان سمت پدرم و شهید علیخانی میرود و محاصره شکسته میشود. محاصره میشکند و تمام نیروها به عقب برمیگردند. در آخر موشکی میآید و شهید رضازاده و علیخانی را به شهادت میرساند. به گفته دوستانشان موشک در 20 سانتیمتری شهید رضازاده اصابت میکند. برخی دوستان دیگر هم میگویند موشک به کمر پدرم میخورد. میگویند این موشکها را برای زدن تانک ساخته بودند ولی با این موشک به انسان شلیک کرده بودند. انگار نیروهای النصره در بیسیمهایشان میگفتند شخص را بزنید و کاری به قبضه نداشته باشید. پدرم 29 آذر 94 شهید میشود و پنجم دی مراسم خاکسپاریشان بود. وقتی گفتند با موشک شهید شدند، حسینوار به شهادت رسیدند. حتی ما نتوانستیم پیکرشان را ببینیم. پیکرشان متلاشی شده بود. . .
پدرتان وصیتنامهشان را نوشته بودند؟
دفترچهای از زمان جنگ داشتند که بعد از شهادت این دفترچه را پیدا کردم. دعاهایی در آن نوشته بود که برای 20 سالگیشان بود. سال 1366 دفترچه را نوشته بود و برایم جالب است یک جوان چقدر عارفانه فکر میکرده است. یکی از صحبتهایش این بود که خدایا بالاتر از هر نیکی، نیکی دیگری هست، تنها نیکی که بالاتر از آن نیکی دیگری نیست، شهادت است. این صحبت پیامبر را در قالب آرزو برای خودش بیان کرده بود. ادامه داده بود خداوندا شهادت در راهت را نصیبم کن. یا نوشته بود الهی این حقیر را از سه آفت نگهدار: وسوسههای شیطانی، خواهشهای نفسانی و غرور نادانی. گناهانی را از زبان نوشته بود که وقتی دقت کردم و خواندم، فهمیدم همه گناهان زبانی را که نوشته بود خودش انجام نمیداد. این موارد باورشان شده و در وجودشان بود و روی خودشان کار کرده بودند که هر حرفی را نزنند و هر کاری را نکنند. مطمئن باشید جوانان آن دوره و زمانه هیچگاه در تاریخ ایران تکرار نمیشوند./دفاع پرس
- ۹۵/۱۲/۱۶