سیدمحمدمهدی یوسفی استاد دانشگاهی است که برای دفاع از آرمانش به سوریه رفت؛ با تکفیریها جنگید، مجروح شد و با 90 ترکش در بدنش به ایران بازگشت و حالا 18 ماه از جانبازیاش میگذرد.
وقتی هم ردهایهای پدرم را میدیدم که همه ماشینهای بهتری سوار میشوند، به پدر می گفتیم که چرا پیکان راعوض نمیکنیم؟ میگفت فنی این ماشین، ۲۰ است؛ چرا عوض کنم؟
همسر شهید فرامرزی گفت: آیتالله امامی کاشانی درصدد بود به حاج قاسم پیغام بدهد که فرامرزی را بازگرداند؛ استخاره هم گرفتند که گویا قرآن او را ملامت کرده بود که مانع از رفتن آقا محسن شود و جواب آمده بود «ما صلاح بندگانمان را بهتر میدانیم!»
سعید جان! ظاهر آرام و متینت و خوش خلقی و تبسم زیبای همیشگیات، هیچگاه نتوانست درون متلاطم و بیقرارت را پنهان کند و چه زود به آرزویت رسیدی. هنیئاً لک...»
یادم هست همسرم در یکی از جلسات خواستگاری گفت: خواب دیده در بیابانی است و امام حسین(ع) به ایشان میفرمایند: «هل من ناصر ینصرنی» و آقا مهدی در جواب میگویند: آقاجان من شما را یاری میکنم و تنها نمیگذارم. این خواب همسرم با رفتن به جمع مدافعان حرم تعبیر شد.
حدود 200 نفر در محاصره گیر کرده بودند. پدر من، شهید علیخانی و چند نفر دیگر صدای رزمندگان را در بیسیم میشنوند و به منطقهای که افراد در محاصره بودند، میروند.